میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

میوه دل

یازدهمین مروارید از صدف من

سلام گل نو شکفته من اول از همه باید بگم دومین بهار زندگیت مبارکه نازنینم   و اما بگم از یازدهمین دندون سفید کوچولو که از فک پایینی سمت راست به بیرون سرک کشیده . مبارکه نازگلکم درست نیم ساعت قبل از سال تحویل دست قشنگت رفت لای در و کبود شد و شما کلی گریه کردی که بردیمت بیمارستان اما خوشبختانه انگشتت نشکسته بود و فقط ضرب دیده بود و حالت بهتر شده بود تازه اولین عیدی امسال رو از آقای دکتر گرفتی ( یک دو هزاری تا نخورده ) از همون موقع ازت می پرسم دستت چی شده ؟  میگی : اوف    میگم : کی اوف کرده    میگی : در برات کفش خریدم و شما با کلی ذوق و شوق کفشات رو پات میکنی و میگی : مامان ...
1 فروردين 1392

بدون عنوان

سلام نفس من این روزا هرچی از شیطنتهات بگم کم گفتم . پرانرژی و خستگی ناپذیری و وقتی بیداری یه لحظه نمی شینی ماشاالله اینقده زرنگی که اگه یه چیزی رو فقط یه بار برات تکرار کنم سریع یاد میگیری . دایره لغاتت روز به روز در حال افزایشه و همه حرفهای مارو کم و بیش تکرار میکنی و اما کلماتی که جدیدا یاد گرفتی : عمو پوپه ( عمو پورنگ )             ماسا ( ماساژ )              پفه ( پفک ) سیا ( سیاه )                     تص...
22 اسفند 1391

دهمین مروارید از صدف سبحان

سلام بود و نبود من امروز موفق به کشف دهمین مروارید سفیدت شدم . یه دندون کرسی کوچولو تو فک بالایی سمت چپ دهانت که یواشکی از زیر لثه هات سرک کشیده بود .                         مبارک مبارک مبارک مبارک از همه اسباب بازیهات به ماشینات خیلی علاقه مندی حتی وقتی میریم بیرون هم حواست به همه چیز مخصوصا ماشینهاست جدیدا اسم تاکسی رو یاد گرفتی و با دیدن تاکسی ها میگی : تاسی با دیدن اتوبوس ها هم میگی : اتوس به تراکتور هم علاقه داری و همیشه با تراکتورت بازی میکنی . چند شب پیش همه ماشینهات رو دورت چیده بودی و وسط همه شون میرقصی...
30 بهمن 1391

شگفتیهای این موجود شگفت انگیز

سلام گل پسری من هر روز که میگذره شما شگفتیهای بیشتری رو رو میکنی و ما رو غافلگیر میکنی . چند روز پیش بابایی سرماخورده بود و بابا رو بردیم دکتر و شما با دیدن دکتر گفتی : دتر (دکتر) و موقعی که بابایی داشت آمپولش رو میزد شما با کنجکاوی نگاه میکردی و وقتی اومدیم خونه شما همون کار آقاهه رو تکرار کردی و وقتی ازت پرسیدم چیکار میکنی ؟ گفتی : بابا آپول ( یعنی بابا رو آمپول میزنم ) جدیدا هر کلمه ای رو که دو بار تکرار کنیم سریع یاد میگیری بیشتر اسمها رو یاد گرفتی اما اسمهای جدیدی که می تونی بگی : میم ( مریم )  یضا ( رضا )      سر ( سحر )     امد ( احمد )    &n...
27 بهمن 1391

پیشرفتهای جدید شا پسرم

سلام نفس مامی جدیدا هر کلمه ای رو که ما چند بار تکرار میکنیم شما هم میگی . چند روز پیش مامان جون و آقاجون در مورد عمو عباس (عموی من ) صحبت میکردن که شما از اون روز یاد گرفتی و میگی : عباس اسم سه تا از عموهات رو یاد گرفتی : حسه ( حسن )      انیر ( امیر )        عیی ( علی ) به کیوی و لواشک میگی تش (ترش) و عاشق ترشی سالادی و سر سفره همیشه میگی تشی وقتی عکست رو می بینی و ازت می پرسم این کیه ؟ میگی : من موبایل من و بابا رو که می بینی میگی : گوشی عس ( یعنی گوشیت رو بده عکس ببینم ) وقتی میخوام ازت عکس بگیرم ژست میگیری و می ایستی . من که کنار بخاری می شینم میای بهم...
9 بهمن 1391

نهمین مروارید از صدف گل پسر

سلام قلب من دیروز در یک گردش علمی تو دهان قشنگت به یه دونه دندون آسیای کوچولوی سفید تو فک بالایی سمت راست دهانت برخوردم و کلی ذوق زدم از این بابت  مبارکه مبارک . و اما کلماتی که جدیدا یاد گرفتی بگی : موچه ( مورچه )                              کشی ( کشتی ) چاکز ( چاکلز )                                آنه ( آینه ) وقتی گوشی همراه...
3 بهمن 1391

شیرین کاریهای ناز دلم

سلام به نفس مامی چند روز بود که بابایی به خاطر کلاس ضمن خدمت رفته بود مشهد و من و شما رفته بودیم خونه آقاجون . از قضا دیشب مامان جون و آقاجون میخواستن برن بله برون وحید (پسرعمه مامانی) و من چون امتحان داشتم مامان جون زحمت کشید و شما رو با خودش برد . از مراسم اونجا نمیگم که جنابعالی خونه مردم رو بازار شام کردی به قول مامان جون هرکاری رو که تا حالا نکردی اونجا انجام دادی و آبروی ما رو پاک بردی . وقتی اومدی خونه ازت پرسیدم : سبحان کجا رفتی ؟ شما هم لبخندی زدی و گفتی : عیوسی (عروسی)        من بعد گفتم : اونجا چیکار کردی ؟ شما شروع کردی به دست زدن و گفتی : دس     بعد هم کمرت رو ...
30 دی 1391

واکسن یک و نیم سالگی

سلام نفس مامی امروز من و شما و بابایی رفتیم بهداشت . وزنت شده بود 300/11 و قدت 85 بود . بعد از کنترل بردمت تو اتاق واکسیناسیون تا واکسنت رو بزنیم اینجا بود که یکم احساس خطر کردی و شروع به نق زدن کردی و من و بابایی سعی داشتیم حواست رو پرت کنیم که واکسن دست راستت رفت تو دستت و سروع کردی به گریه تا اومدی ساکت شدی یکی دیگه زدن تو پای چپت و دوباره جیغ زدی و از من و بابایی کمک میخواستی . الهی بمیرم واست نفسم . بعد واکسنت با خوش قلبی واسه خانم واکسیناتور دست تکون دادی و خداحافظی کردی . الانم یکم بهونه می گیری و تب داری و تو بغل من نشستی و زل زدی به صفحه مانیتور و با دیدن شکلکها ذوق میکنی فداتشم یک اتو...
24 دی 1391

وقتی سبحان آشپز می شود

سلام دلبر مامی امروز که من تو آشپزخونه غذا درست میکردم دیدم شما ساکت شدی و خبری ازت نیس واسه همین اومدم بیرون که دیدم پسرم هم مث خودم داره آشپزی میکنه بلافاصله ازت چندتا عکس گرفتم که بذارم وبت اینم از عکسهای امروز اول تو قابلمه کوچیکه شروع کردی به درست کردن غذا اما بعد نظرت عوض شد فدات شم   در اینجا قابلمه ات رو عوض کردی و به اصطلاح گازت هم میز تلویزیون بود که قابلمه رو گذاشته بودی روش که غذات بپزه اینجا غذات پخته شده به قول خودت پزی ( پزید ) و واسه من آوردی که بخورم اینم محتوای غذایی که درست کرده بودی نفسم تازگیا چند تا لغت دیگه به دایره المعارفت اضافه شده مثل : باز      &nbs...
16 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد